زودتر از برنامهٔ نانوشته‌ای که در ذهن داشته‌ام، خواندن آن درس را تمام کرده‌ام. امروز جمعه است و به رسم دیگر روزهای تعطیل، اینترنت خوابگاه در تمام روز باز است. اینترنت، اولین انتخابِ وقت‌های بی‌حوصلگی است. عرض سه متری اتاق را طی می‌کنم و از پشت میز به پشت لپ‌تاپِ همیشه روشن می‌روم.

چندتا صفحهٔ همیشگی را باز می‌کنم. سری به ایمیلم می‌زنم و مطابق معمول، چتِ جی‌میل را چند ثانیه‌ای آن و آف می‌کنم. صدای مرضیه از اتاق کناری می‌آید که با تلفن حرف می‌زند. درست پشت همین دیواری که به‌ش تکیه داده‌ام.

به سرم می‌زند بعد از مدت‌ها سری به گوگل‌ریدر بزنم و چند پست وبلاگی بخوانم. در حین گشت و گذار بین مثبتِ هزار آیتمی که بولد شده، متوجهٔ لهجهٔ مرضیه می‌شوم. تا به حال نشنیده بودم با لهجهٔ خاصی صحبت کند. گرچه که حرف‌هایش را می‌شود فهمید اما نمی‌توانم تشخیص بدهم اهل کجاست.

چند آیتم را باز می‌کنم و بیش از آن‌که بخوانم، اسکرول می‌کنم. به نظر نمی‌رسد مطلب خواندنی‌ای داشته باشند. مرضیه چندمین تلفنش را هم زده که بالاخره می‌رسم به وبلاگی که بعد از مدت‌ها به روز شده و اتفاقاً مطالبش خواندنی است… یا لااقل به حالِ بی‌حالِ الانِ من می‌خورد. مشغول خواندنِ آخرین آیتمِ وبلاگ هستم که مرضیه شمارهٔ جدیدی را گرفته و دارد حال و احوال می‌کند. از صحبت‌های ابتدایی می‌گذرد و از امتحانی که داده است می‌گوید. بعد از خواندن آن چند پُست، حسِ نوشتنم سری جُنبانده است. مرضیه با تلفن صحبت می‌کند: «آره، تنهام. بچه‌ها نیستن، دیگه گفتم حالا که کسی نیست به‌تون زنگ بزنم راحت حرف بزنم…»

در می‌زنند. از جا می‌پرم. فاطمه چند دقیقه زودتر از موعدِ هر شب آمده دنبالم.

منبع:وبلاگ کوثرانه